زاد سال 1370
اینستاگرام: samin.mohajerani
نمیدانم اینجا چه میکنم؛ رفیقم وقتی فرسنگها از خانه دور بودم از دستم رفته، خیابانهای شهرم ملتهباند و تمام قلبم آنجاست. حرفهام که برایش با عشق زحمت کشیده بودم انگار یکشبه تمام معانیاش را با شکل فعلی از دست داده است؛ نمیخواهم و نمیتوانم ادامهاش دهم. اینجا در اتاقی کوچک از یک خانه که اجارهاش کردهام، هم احساس تنهایی میکنم و هم احساس رهایی؛ به تمام کردن کارم فکر میکنم. فکر آغاز، از نزدیکی ذهنم هم گذر نمیکند. آنقدر احساس خفگی میکنم که در خیالم، فقط رویای «پایان دادن» پا میگیرد. طول اتاق ۶ متریام را بارها میروم و میآیم. در اتاق بسته است. نگران، مدام گوشی را به دنبال خبر تازهای چک میکنم. تا آنکه کسی -که او هم مثل من اتاق کوچکی را در آن خانه اجاره کرده- در اتاقم را میزند. باز میکنم. با لبخند مشتش را به سمتم دراز میکند و سنگی را در دستم میگذارد:«فهمیدم ایرانیای، گفتم این سنگ رو بهت هدیه بدم، برای این روزهات…». پیش از این خیلی گذرا فقط همدیگر را در آشپزخانه دیده بودیم. قلبم از لبخند پهنش گرم میشود. بیاختیار میخندم؛ از پس روزهای بیخنده و مضطرب طولانی و انگار یک نفر یقهام را میگیرد و از وزنههایی که به آن آویزان بود رها میکند. حرکت کردم؛ از آن نقطه تا امروز، همه آن چیزهایی که به پایانش فکر میکردم در زندگیام تمام شده و من خطی که روی آن هستم را دوستتر دارم. حس رهایی از جایی که به آن احساس تعلق نداری، حس بیمانندیست.