حضور اهورا ر ن در ایونت نقطه خط کمکس

زاد سال 1337

ر.ن | عکاس و فیلم ساز

نُه سالم بود که اولین بار برای یادگیری تنیس رفتم. این بازی را یکی از دوستان پدرم آقای وطن‌پور به ایران آورد. او معاون مالی ارشد بانک ملی ایران بود. همین نفوذ موجب شد باشگاه بانک ملی اولین زمین تنیس را درست کرد. او خود افرادی را به‌عنوان مربی تعلیم داد. یکی از این‌ها آقای مظفریان از اولین نام‌آوران تنیس ایران بود. او مربی من شد. روز اول زودتر رفته بودم که استخر هم بروم. آقای مظفریان مانع شد و گفت فقط راحت بشین و اگر هم دوست داشتی بازی تمرینیِ در جریان را نگاه کن. نوبت من که شد به آقای مظفریان گفتم کار آسانی است، بازی کنیم. او قبول نکرد. در وهله‌ی اول راکت ۲ گرفتن فُورهَند را یادم داد. من را انتهای زمین گذاشت و خودش پشت تور سمت مقابل ایستاد. تعداد زیادی توپ داشت و نقطه‌ای را مشخص می‌کرد که توپ آنجا می‌آید. البته با دست پرتاب می‌کرد. من هم با دلخوری ادامه دادم. در عرض بیست دقیقه که فورهند می‌زدم، حداکثر خطای پرتاب توپ او ده سانتی‌متر بود. بعد بَکهَند را یادم داد و بیست دقیقه همان ماجرا را تکرار کرد. تا آخر هم فکر می‌کردم کار ساده‌ا‌ی است. موقع رفتن یک نامه برای مادرم نوشت و گفت دست خودش بده. مظفریان مادرم را می‌شناخت چون از اولین مربیان بدنسازی زنان بود. قرار بود هفته‌ای سه بار برای تمرین بروم ولی مظفریان گفت این هفته تهران نیستم، هفته‌ی بعد بیا. پس از رسیدن به خانه، نامه را به مادرم دادم. دیدم او سریع ننه که حکم مادر دوم ما را داشت صدا کرد و دستور آماده‌سازی چیزهایی را داد. من فقط می‌شنیدم ننه به مادرم غر می‌زد چه بلایی سر بچه‌ام آوردین؟ من هم متعجب بودم چون مشکلی نداشتم. ده دقیقه بعد احساس درد در گردن، کمر، کتف، بازو و مچ کردم. مادرم و ننه با ضمادی که مظفریان دستورش را داده بود رسیدند. تمام قسمت‌ها را که خودشان بهتر می‌دانستند کجاست، ضمادمالی کردند، بعد با باندهای چرب و خشک بستند. لحظه‌به‌لحظه درد بیشتر می‌شد و قسمت‌های پُردرد، سفت‌تر می‌گشت، مانند سنگ. این ماجرا حدود یک هفته طول کشید. چون در این زمینه‌ها پُررو بودم سر وقت خودم را به باشگاه رساندم. مظفریان با زمان کمتری نسبت به هفته‌ی قبل، باز هم فورهند و بکهند به همان روش کار کرد. با گذشت پنجاه‌و‌هشت سال، همچنان درد شدید تاندون‌ها، استخوان‌ها و عضله‌ها را حس می‌کنم، که ناشی از ناآگاهی همه‌جانبه، جسارت احمقانه و پُرروبازی بی‌جای خودم بود. 

همین امر باعث شد که هنوز هم کسی را دستِ کم نمی‌گیرم. گنده‌گویی نمی‌کنم. هر کاری که می‌کنم باید منطق دقیقی داشته باشد. البته گاهی هم در مواردی خاص میسر نیست.