حضور فریبا وفی در ایونت نقطه خط کمکس

زاد سال 1341

اینستاگرام: Fariba_vafi

فَریبا وَفی | نویسنده

دبیرستان ما را ایتالیایی‌ها ساخته بودند. قرار بود استاندار بیاید افتتاحش کند. هنوز مانده بود به روزهای انقلاب و تعطیلی درس و مدرسه. من و هم‌کلاسی‌هایم اغلب دخترهای چشم‌و‌گوش‌بسته‌ای بودیم که هر را از بر تشخیص نمی‌دادیم. معلم انقلابی‌مان درس را قطع می‌کرد تا چیزهایی یادمان دهد بلکه کمی از این کوری‌و‌کری دربیاییم. همان معلم بود که از ما خواست مطلبی، گزارشی بنویسیم و در کلاس او بخوانیم. تنها کسی بودم که پیشنهادش را جدی گرفتم. عصر روزی که مراسم بود به مدرسه رفتم. از دانش‌آموزان غیر از چند نفر عزیزکرده کسی نبود. مدیر و ناظم بودند و تعداد زیادی مهمان و عکاس. کسی از من نپرسید در مدرسه چه کار دارم یا شاید هم پرسید و من چیزی را بهانه کردم. بعد هم رفتم توی یکی از کلاس‌های خالی طبقه‌ی بالا. همان‌جا ماندم تا اینکه سرشان شلوغ شد و من توانستم سرک بکشم توی سالن و حیاط و هرچه را که دیدم نوشتم. 

اما وقتی معلم پرسید کسی مطلبی برای خواندن دارد یا نه. جرئت نکردم بگویم من دارم. دوباره پرسید و کسی جواب نداد. بعد هم شروع کرد به قدم‌زدن. مرد پرشوری بود و از دست ما موجودات عاصی بود. نه سوالی داشتیم نه تلاشی برای آگاه‌شدن می‌کردیم. ناامید سرش را تکان داد و برگشت پشت میزش. انگشتم را نصفه‌نیمه بلند کردم و با تردید گفتم من نوشته‌ام. رفتم جلو و شروع کردم به خواندن. تمام که شد هنوز همه ساکت بودند. خجالت کشیدم سرم را بلند کنم. از دور به صندلی‌ام نگاه کردم. ردیف دوم بود. باید با یک خیز خودم را به آن می‌رساندم.

 صدای محکم کف‌زدن بچه‌ها میخکوبم کرد. معلم هم سر ذوق آمده بود و با شور زیاد حرف می‌زد. می‌گفت انتظار نداشته بتوانم این همه چیزهای ریز را در این مراسم ببینم. گفت فقط متاسف است که کلمه‌ی جناب را به اول اسم استاندار اضافه کرده‌ام. 

از آن روز به بعد من شدم انشا‌نویس و گزارش‌نویس مدرسه. بعضی معلم‌ها می‌خواستند نوشته‌هایم را در کلاس‌های دیگرشان هم بخوانم. یک بار هم در باره‌ی مادرم نوشتم. اینکه مادرم سواد ندارد اما نویسنده است. تلاش ناشیانه‌ای بود برای نشان‌دادن حسی که از او می‌گرفتم. از پشت پنجره به برف نگاه می‌کرد و من نمی‌دانستم برف قشنگ است یا جوری که او به برف نگاه می‌کند. ارتباطی شبیه این با من و برف درست نمی‌شد. برف سرما را به یادم می‌انداخت. نوشته‌های دیگرم بیشتر متاثر از حال‌و‌هوای آن روزها بود. در جست‌وجوی هر چیز تازه‌ای بودم تا در مدرسه بخوانم. هم کنجکاوی داشتم هم اشتیاق. دو چیزی که تازه می‌فهمم چقدر مهم‌اند. اگر از آرزویم می‌پرسیدند می‌گفتم می‌خواهم کتابخانه داشته باشم و بتوانم همه‌جای دنیا سفر کنم. برای شغل هم به معلمی قانع بودم. از نویسندگی چیزی نمی‌گفتم. رویا بود.

 تا چاپ شدن اولین داستان جدی‌ام در مجله‌ی آدینه راه زیادی بود. سال‌های تحولات مهم بیرونی بود و تغییرات تدریجی در من. بعد از دبیرستان دنبال کار رفتم. مستقل‌بودن مهم‌ترین خواسته‌ام بود. حال که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم مصرانه دنبال استقلال فکری هم بودم. از چندوچونش آگاه نبودم اما به آن نیاز داشتم. یادم می‌آید برای داشتنش با خیلی‌ها کلنجار رفتم. احتیاج داشتم هر چیزی را با چشمان خودم ببینم و این حتی سخت‌تر از پول درآوردن بود. 

آرزوی باطنی نویسنده‌شدن همچنان با من بود. هر چه به دستم می‌رسید، می‌خواندم و هر چه به فکرم می‌رسید، می‌نوشتم. خواندن و نوشتن از همان روزها ملکه‌ی ذهنم بود. نمی‌دانم از کجا این یقین را پیدا کرده بودم که نویسنده‌شدن یعنی اولویت‌دادن به این دو کار.

 در سال ۶۷ داستانی نوشتم و اسمش را گذاشتم “خوشحالم که مرده‌ای”. با نوشته‌های قبلی‌ام فرق داشت. تحمل خواندن دوباره‌ی هیچ‌کدام از نوشته‌هایم را نداشتم اما این یکی را می‌توانستم بارها و بارها بخوانم. با تشویق دوستم داستان را به مجله‌ی آدینه فرستادم. قبل از آن داستانی از من به نام دختر یا پسر در صفحات پایانی مجله‌ای چاپ شده بود. تشویق هم شده بودم اما از همان روزها نسبت به تشویق حسی داشتم که هنوز هم دست از سرم برنداشته است. نسبت به آن مظنون بودم. بعدها انواع تشویق را برای خودم طبقه‌بندی کردم. تشویق‌هایی بودند که ربط زیادی به تو نداشتند و روی کار اثر می‌گذاشتند. تشویق‌های مستقیمی بودند که حال تو را خوب می‌کردند اما ربطی به کار نداشتند. بعضی‌ها تعارف بودند و بعضی دیگر بی‌اعتبار. بعضی حتی مایه‌ی خجالت. یک بار متوجه شدم مشوقم که داشت تحسینم می‌کرد یک کلمه هم از کارهای من نخوانده است! 

روزی که به دکه‌ی روزنامه‌فروشی سر زدم خوب یادم هست. مجله را برداشتم و نگاهش کردم. کارم را از دست داده بودم و پول نداشتم. کتاب و مجله را از دوستانی که می‌خریدند امانت می‌گرفتم. اول از همه به صفحات آخر مجله نگاه کردم. ممکن بود ایراد داستانم را گرفته باشند و بگویند در انتظار داستان بهتری از من هستند یا چیزی مثل این. خوشحال بودم که زیر داستان فقط حروف اول اسم و فامیلم را نوشته بودم نه اسم کاملم را. شاید نوشتن اسم کاملم را گذاشته بودم برای وقتی که داستان بهتری می‌نوشتم! 

چیزی باعث شد برگردم و صفحات قبلی را دوباره نگاه کنم. شاید کلمه‌ی پدر چشمم را گرفته بود. درشت نوشته بودند “راحت شدی پدر”. اسم داستان بود. چشمم افتاد به سطر اول آن و سرم گیج رفت. کلمات من بودند. مجله را خریدم و نشستم کنار دکه. یک بار دیگر به کلمه‌ها نگاه کردم. نمی‌توانستم باور کنم. به ته داستان نگاه کردم. خودش بود. ف. و. آن را نوشته بود.

داستان را خواندم. حس شادمانی و غمی که ناگهان قلبم را پر کرد خارج از تحملم بود. زدم زیر گریه. بعدها هرگز چنان هیجان عمیق و نابی را تجربه نکردم. هیجان کشف چیزی که همان لحظه هم معنایش برایم روشن بود. توانسته بودم اندوهم را با دیگران تقسیم کنم. احساس قدرت می‌کردم و انگار برای اولین بار توانایی روبه‌روشدن با دنیا را پیدا کرده بودم.

 

همشهری داستان، شماره۶۳   

آذر ۱۳۸۹