حضور محمود دولت آبادی در ایونت نقطه خط کمکس

زاد سال 1319

مَحمود دولَت آبادی | نویسنده

*خوب! دکتر غلامحسین ساعدی هم مرد! و من در دفتر یادبود او نوشتم: غلامحسین خیلی زود مردی، خیلی زود. از دست تو عصبانی هستم. 

*نمی‌دانم برای که و خطاب به که می‌نویسم! فقط احساس می‌کنم که باید بنویسم. شاید همین بن‌بست فکری ناشی از دو وجه شاخص نگرش (گذشته‌پرستی یا تحقیر خود)، مرا وا داشته است به تامل که واقعا ما چگونه مردمی هستیم؟ درست است که ما ملتی هستیم که توانسته‌ایم خود را در آماج‌های تاریخی حفظ کنیم؛ اما این محافظت از خود به چه بهایی تمام شده و چه اثراتی روی ما گذاشته است؟ آیا ما بعد از هر آماج همان باقی مانده‌‌ایم که پیش از آن بوده‌ایم؟ نه! پس تاثیرات هر آماج چه بوده است؟ دست کم برهم‌زدن هنجارهای ارزشی پیش از خود و وانهادن بسیاری از اثرات تازه بر ویرانه‌های آن ارزش‌ها و عملا غیرگون‌کردن آن‌ها و ایجاد هنجارها و ارزش‌هایی که دست‌کم فاقد نواخت پیشین بوده‌اند. در این میان آنچه در اصل باقی مانده است به مثل می‌توان گفت دیرک چادر بوده است و در گذر ویرانگر طوفان؛ دیرک چادر از مجموعه‌ای که پیش‌تر آهنگ و نواختی خاص خود را داشته است و بعد از طوفان لاجرم می‌بایستی نواخت دیگری می‌یافته، رعایت و ملاحظات عوامل غالبا نیرومند دیگر. بنابراین در تداوم این آماج‌ها بر یک ملت چه‌ها رفته است؟‌ من می‌ترسم واژه‌ی مسخ را درباره‌ی مردم خودمان به کار برم؛ اما بهتر و رساناتر نمی‌یابم؛ و نظرم -همان‌چه می‌خواستم در برابر دو نظریه‌ی نخستین- عنوان کنم همین است که ما اصطلاحا ملت مسخ‌شده‌ای هستیم، و این از جهت تاثیراتی است که غالبا عمیق و تعیین‌کننده در ساخت و نواخت یک ملت داشته است و این پدیده‌ی مدام در آماج مسخ‌شدگان گاه می‌تواند غروربرانگیز باشد به‌افراط و گاه می‌تواند تحقیر شونده به‌تفریط؛ اما به گمان من نقطه‌ی شروع مطالعه‌ای تازه را می‌توان به حسب یک فرض و انگاره‌ی این “مسخ‌شدگی” پیوسته قرار داد. به جهت کوششی واقعی و واقع‌بینانه در جهت شناخت و بازیابی خود، چون من همچنان بر این اعتقاد هستم یک ملت تا نتواند خود را بازشناسی و بازیابی کند، نخواهد توانست آهنگ حرکت خود را به‌سوی آینده نظم و سیاق بخشد. اما ضمن اینکه مسخ‌شدگی را باید در شقوق مختلف بررسی کرد. بایستی به‌طور مشخص آن را به دو شق برجسته تفکیک نمود. یعنی مسخ‌شدگی مشخصا جسمی و مادی؛ و دیگر مسخ‌شدگی فرهنگی و اخلاقی. و بدون شک با توجه به دوره‌ی اخیر تاریخ سرزمین بزرگ و بارور ما ایران که رگه‌ی مسخ‌شدگی از آن توسط مهاجمان، مورد نظر و پیگیری عملی قرار گرفته است؛ موضوع مسخ‌شدگی فرهنگی و اخلاقی اهمیت به‌سزایی دارد. علت هم آن است که ایران ما در فضیحت‌بارترین مقاطع حکومتی‌اش هم مستعمره به معنای مستقیم آن نبوده است تا ما بتوانیم اثرات عینی آن را به صورت قراردادهای معین و روشن ارزیابی کنیم، بلکه همواره در دوره‌های اخیر ما ملت دچار و گرفتار شبکه‌های تو‌درتوی پنهانی بوده‌ایم که به کمک همان‌چه مسخ‌شدگی از درون نامیدم، امکان توفیق یافته است. معنای صریح این که تباهی از درون پایگاه انقیاد واقع شده است؛ امکان و ظرفیتی که در درون ما ملت وجود داشته، تقویت شده و به صورت سکوهای هجوم عليه خود ما عمل کرده است. بنابراین، برگردیم به بحث اول و اینکه ما مردم به دو صورت مورد هجوم و هتاکی قرار گرفته‌ایم. صورت اول که جسمانی و مادی بوده است که می‌توانسته جبران شود؛ مثل بازسازی کاریزهای نیشابور در حمله‌ی مغول. صورت دوم در گذشته، هتک و هجوم‌هایی را مشمول می‌شویم که علاوه بر ویرانگری مادی و جسمانی، حریم ذهنی و فرهنگی ملت را آماج قرار داده‌اند و منهای سلوکیان و اشکانیان که اثرات آن به دست پسامدگانشان (ساسانیان) نابود شد، جرم هتاکی به جسم و ذهن یک ملت متوجه سامی‌گرایی است؛ چون این نکته را به درستی یاد گرفته بودند که برای سلطه‌ی نهایی بر یک ملت نه فقط جسمیات و دارایی‌های مادی او را باید به تملک در آورد بلکه بایستی هم که بر ذهن و جان او مالک شد. بنابراین من امیدوار هستم که در آینده‌ی ایران، اندیشه‌وران فرداهای ما بتوانند در جهت بازشناسی و بازیابی ملت خود، مسئله‌ی ملی را با توجه به وجوه مختلف اثرات هتاکی و تهاجم، با فرض و انگاره‌ی «مسخ‌شدگی» مورد بررسی جدی و اصولی قرار بدهند و در این راه از هر دو دید آلوده به تعصب «تحقیر و تفاخر» دوری گزینند و به خصوص آن وجه غیر مادی و مربوط به فتح ذهن و روح را تا به امروز دنبال کنند؛ چون پیگیری آن رگه‌ها در طول تاریخ خواهند توانست رد پای تباهی‌ها و مسخ‌شدگی‌ها را در قلب و درون یک ملت نشان بدهد، و به‌خصوص خواهد توانست مردم جویا را به پایگاه‌های پنهان بیگانگان در جای جای ملت باز رساند. زیرا به گمان من، تا بخش‌های تعیین‌کننده‌ای از یک ملت تن و جان به تباهی نسپرده باشد و تا تحقیر را در ذهن خود به صورت یک قانون لایتغیر نپذیرفته باشد، نمی‌تواند با مردم خود به دشمنی و کینه‌توزی ویرانگر رفتار کند. امید که روزی فتح بابی در این مقوله‌ی مهم «مسخ‌شدگی» به اندیشه درآید که بسیار مسجل‌تر است از این که سکه فقط دو رو دارد.

۱۳۶۴/۰۸/۲۲

تهران

از کتاب وقت