حضور کاوه فولادی نسب در ایونت نقطه خط کمکس

زاد سال 1359

اینستاگرام: kaveh_fouladinasabh

کاوه فولادی نَسَب | نویسنده

ساعتی بعد در چله‌خانه‌ی بایزید بسطامی بودیم و آن‌جا بود که عشق دوباره شروع کرد به باریدن؛ این‌بار از چشم‌های ترِ من. اتاقک کوچکی بود و رفقا دوتادوتا و سه‌تاسه‌تا می‌رفتند تویش را می‌دیدند. آخرین نفر من رفتم. می‌خواستم تنها باشم. دلم داشت می‌ترکید. آن‌وقت‌ها هنوز کمی علاقه‌های عرفانی داشتم و هنوز مانده بود تا بشوم یک ماتریالیست تمام‌عیار. حس غریبی بود؛ حسی که گرچه امروز دیگر آن محرک‌های عرفانی را ندارد، اما چنان باشکوه و عظیم بود و هست، که دلم می‌خواهد بازهم تجربه‌اش کنم. پیرمرد عباپوش با آن ریش بلند سفید گوشه‌ی چله‌خانه کز کرده بود و زیر لب مدام چیزی را تکرار می‎کرد؛ ذکری، وردی، مانترایی. خوب که دقت کردم دیدم می‌گوید «به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنان‌که پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.» زمزمه می‌کرد و سری تکان می‌داد و لبخندی می‌زد و باز از نو. طاقتم طاق شد و چشمه‌ی چشم‌هایم جوشید. دلم می‌خواست کسی بیاید در را ببندد من را حبس کند توی تاریکی و تنهایی خودم. اشک مبسوطی ریختم و تا مهران نیامد سراغم، از چله‌خانه درنیامدم. وقتی آمدی صدای‌مان کردی گفتی همه سوار اتوبوس شده‌اند و فقط مانده‌ایم ما، زیر آسمان کم‌کمک گرگ‌ومیش آستانه‌ی غروب، من امام‌المشککینی بودم که بر مزار سلطان‌العارفین از شک عبور کرده بود و گرچه وقت تشرف گام‌های لرزانی داشت، حالا با قدم‌های محکم از صحن خارج می‌شد و می‌دانست سوار اتوبوس که بشود، کنارت خواهد نشست و سکوتش را خواهد شکست.