زاد سال 1364
اینستاگرام: golshan.roshdieh
سال ۱۳۹۰ روزھای بهشدت تاریکی رو میگذروندم.
احساس تنهایی و طردشدگی من رو غرق کرده بود.
بالاخره به خودم اومدم و دیدم بهجای پر کردن تنهاییام قصد دارم اون رو تماموکمال در آغوش بگیرم.
برای این منظور کشوری رو انتخاب کردم که ھیچکسی رو اونجا نمیشناختم. کولهمو بستم. سه تا تیشرت، دو تا شلوار، یک جفت کفش، یک شمد یزدی و یک بلیت یکطرفه تا ھند.
در راه واراناسی بودم که اتفاقی با مردی ھندی آشنا شدم، ازم پرسید چرا میخوای بری اونجا؟
گفتم چون ته همهچیز است. چون رود گنگ اونجا تموم میشه و مردهھا رو اونجا میسوزونن. میخوام مرگ رو از نزدیک لمس کنم و ببینم که اول و آخر تنھاییم. میخوام ببینم چطور بدن میسوزه و دود میشه میره ھوا و ھمهچیز تبدیل به هیچچیز میشه. بھم گفت تو عجولی. میخوای از اول بری آخرش.
بھم گفت باید بری اونجایی که رود گنگ سرچشمه میگیره مسیرش رو طی کنی بعد برسی به آخرش.
بدون فکر مسیرم رو ھزاران کیلومتر تغییر دادم رفتم اونجایی که باید، و از اون لحظه ھمهچیز جادویی شد، جادویی که در تنھایی مفھوم پیدا میکنه. جادویی که گفتن
جزئیات از ارزشش کم میکنه. چون جملات من نمیتونن حق مطلب رو ادا کنن، مثل غذایی که عالی باشه ولی سرد که بشه از دھان میافته.
از اون سفر به بعد فھمیدم پی یک نتیجه خاص رفتن کافی نیست. مسیر رو باید طی کرد. مسیر به من یاد داد تنھاییمو در بر بگیرم چون در تنھایی بھتر مشاھده میکنم. مشاھده باعث شد شکرگزار باشم و شکرگزاری بھترین درسی بود که این سفر به من داد تا جایی که در بدترین شرایط ھم میتونم بلاخره یک نکته مثبت پیدا کنم که کمکم کنه مسیر رو طی کنم.